تبليغاتX
من و آرزوهایم

 

 

من و آرزوهایم
گفتی محبت کن برو , باشد , خداحافظ , ولی... , رفتم که تو باور کنی , دارم محبت میکنم......

تبليغات متني

مکان تبليغات شما

شما مي توانيد با کمترين هزينه در اين مکان تبليغ خود را قرار دهيد.

مکان تبليغات شما

شما مي توانيد با کمترين هزينه در اين مکان تبليغ خود را قرار دهيد.

سايت طنز گيجعلي
نگاهي متفاوت به محيط پيرامون

درباره وبلاگ


لينک دوستان


لينکستان


آمار و امکانات


نويسندگان


 

تبليغات

.


شب، وقتی برای شام پایین آمدم، تازه با بهرام روبرو شدم. بهرام رنگ پریده و خسته و پریشان که هیچ شباهتی به بهرام اتو کشیدۀ همیشگی نداشت. هیچ کدام نتوانستیم غیر از سلامی آهسته حرفی بزنیم، و من با تمام فشاری که به خودم آوردم، نتوانستم بهش تسلیت بگویم، او هم حرفی نزد. خاموش و ساکت بود. آن قدر در خودش غرق بود که حس می کردی نه چیزی می بیند، نه می شنود، و وقتی کیمیا را توی بغلش نگاهش کنی. اما بالاخره بعد از شام همان طور که کیمیا توی بغلش بود به سختی شروع به صحبت کرد.

اول از همه، و بعد تک تک از خاله، مادر، عمو، پدر، حسام و من تشکر و عذرخواهی کرد. آن وقت چند لحظه ساکت شد و بعد رو به من کرد و با صدایی که هر لحظه منتظر بودم توی هق هق گریه بشکند باز تشکر کرد و گفت:

- ماهنوش خانم، شما بهتر از من می دونین که رعنا چی می خواست. اگه من این زحمت را به دوش شما گذاشتم، به خواست رعناست که اصرار داشت کیمیا تا وقتی خودش بتواند انتخاب کند، از شما و مادر این ها جدا نکنم، ولی با این همه اگر رعنا مطمئنم نکرده بود که شما هم پذیرفته ین هیچ وقت جسارت تحمیل چنین وظیفۀ سنگینی را به شما نداشتم ... من از شما، از پدر و مادر، از آقا حسام و از بقیه، هم ممنونم، هم شرمنده ....

سرش را زیر انداخت و ادامه داد:

- برای من سخته که هردوشون را با هم از دست بدم، ولی برای کیمیا این طوری بهتره، تا مثل من تنها نباشه ....

بغض صدایش لحظه به لحظه سنگین تر می شد و وحشت من از این بود که نتواند جلو خودش را بگیرد. از طرفی فکر می کردم این مصیبت باعث شده که بهرام به چیزهای دیگری غیر از فرمول های توی کتاب هایش فکر کند. این مرد خرد و درهم شکسته نمی توانست بی احساس باشد، نمی توانست حتی اگر می خواست. بهرام ادامه داد:

- من می دونم که هیچ جوری نمی تونم محبت همۀ شما را جبران کنم و نمی دونم به چه زبانی باید ....

عمو حرفش را قطع کرد و دستی به شانه اش زد و با حالی خراب تر از خود بهرام گفت:

- بابا جان، این حرف ها چیه؟ این حرف ها رو نزن. رعنا دخترم بود، تو پسرمی، کیمیا هم بچه م. این جا هر کس هر کاری کرده از روی رضایت بوده بابا جان، نه اجبار. قدم بچۀ بچه م مثل قدم های خود تو که پسرمی همیشه روی تخم چشم ماست، از الان تا صد سال دیگه این جا خونۀ خودته، پسرم! آدم با خانوادۀ خودش که غریبی نمی کنه ....

صدای عمو هم می لرزید و حس می کردم همین حالاست که هم عمو و هم بهرام زیر گریه بزنند و من نمی دانم چرا دلم نمی خواست بهرام گریه کند.

نگاهم با نگاه حسام گره خورد و نمی دانم چشم هایم چه حالتی داشت که حسام سرش را آهسته تکان داد و با اشاره پرسید:

- چیه؟

نگاهم بی اختیار به سمت بهرام برگشت و حسام که منظورم را اشتباه فهمیده بود، رو به من با صدای بلند پرسید:

- وقت خواب کیمیاست؟

بهرام سریع سر بلند کرد و متوجه من شد. یک لحظه به من نگاه کرد و بعد به کیمیا و آن وقت همان طور که سرش زیر بود گفت:

- ماهنوش خانم، ببخشین که باز تکرار می کنم، ولی فکر می کنم وظیفمه که دوباره بگم ....

ساکت شد و چند لحظه بعد ادامه داد:

- من به خواست رعنا ست اگه ....

این بار من نگذاشتم حرفش را تمام کند، به کیمیا نگاه کردم و گفتم:

- نه آقا بهرام، لازم به تکرار نیست، خواهش می کنم. مطمئن باشین کیمیا نه فقط به خواست رعنا .... به خواست همۀ ما این جاست.

از لرزش صدایم ساکت شدم، ولی باز انگار کسی غیر از من باقی افکارم را به زبان آورد و گفتم:

- من باید از شما ممنون باشم که این اجازه رو به من دادین که به قولم به رعنا ....

لرزش صدایم بیش تر شد و چشم هایم سوخت و فقط توانستم همراه آه عمیقی که برای فرو دادن بغضم می کشیدم بگویم:

- عمل کنم.

لب هایم را به دندان گزیدم و از جایم بلند شدم تا زودتر از اتاق بروم بیرون، ولی بهرام هم سریع بلند شد و گفت:

- من واقعا نمی دونم چی باید بگم؟

و بعد اضافه کرد:

- اجازه بدین من کیمیا رو می آرم.

ایستادم و در حالی که عضلات گردنم از فشاری که به فک هایم می آوردم تا بتوانم بدون لرزش حرف بزنم درد گرفته بود، گفتم:

- نه، عیبی نداره. امشب یک کم دیرتر می خوابه.

بهرام فقط یک لحظه باز نگاهش با نگاهم تلاقی کرد و گفت:

- خیلی ممنون من هنوز وسایلم رو جمع نکرده م، دیگه دارم زحمت رو کم می کنم. عمه منتظرن.

و من یادم آمد که بهرام شب حرکت می کند. همان طور که کیمیا بغلش بود به سمت عمو و خاله رفت و دوباره از گریۀ خاله، وقتی بهرام دست گردنش انداخت تا خداحافظی کند، همه زیر گریه زدند و این بار بغض بهرام هم شکست و من آن قدر منقلب شدم که فقط توانستم فرار کنم، بی آن که بتوانم رو برگردانم و کیمیا را که حالا توی بغل حسام بود بگیرم.

این بود که حسام همان طور که دنبالم از پله ها بالا می آمد با زبان بچگانه و صدای بلند برای پرت کردن حواس کیمیا گفت:

- خاله ماهنوش، کیمیا خانم رو نمی بری؟

نمی توانستم رویم را برگردانم. دوباره گفت:

- خاله ماهنوش می شنوی؟ می گم این کیمیا خانم گل بغض کرده، می شنوی؟

اشک هایم را پاک کردم، لب هایم را گاز گرفتم و بالای پله ها برگشتم. می خواستم گریه نکنم، ولی اشک هایم دوباره سرازیر شدند. صدای هق هق گریۀ خاله و بهرام و بقیه فضا را پر کرده بود و کیمیا با این که حسام همان طور که از پله ها بالا می آمد، بالا و پایینش می انداخت و با سر و صدا و بچگانه با او حرف می زد، بغض کرده و لب برچیده بود. درمانده سر تکان دادم و دوباره رویم را برگرداندم و به سمت اتاق رفتم، در حالی که باز صدای حسام را می شنیدم که با لحنی بچگانه، که سعی می کرد شاد باشد، رو به کیمیا و در حقیقت به من می گفت:

- یکی نمی خواد فکر این بچه باشه؟ آخه بابا این خانم خوشگل ناز داره نگاهتون می کنه ....

حالا توی اتاقم پشت در بودم و داشتم سعی می کردم با فشار دادن دستمال به چشم هایم جلوی اشک گرمی را که خیال بند آمدن نداشت بگیرم. و باز صدای حسام که کیمیا را سردست تا نزدیک لوستر بالا برده بود توی گوشم نشست:

- ماهنوش خانم، لطفا بس کن.

بچگانه عصبی بودن و کلافگی حسام را پنهان نمی کرد.

لحظه ای رعنا را دیدم که به بالش های روی تخت تکیه داده بود. انگار عصر روزی بود که تازه از شمال برگشته بودیم. رعنا داشت برای من که دیگر نتوانسته بودم جلوی گریه ام را بگیرم، می گفت که بعد از او چه کار کنم؟ خواهش می کرد نگذارم کیمیا از این بغل به آن بغل برود و هی گریه و زاری و دلسوزی های مرسوم را ببیند و همه به گمان دلسوزی با جزع و فزع آزارش بدهند ....

دستمال را با چنان شدتی به چشمم فشار دادم که زجر و درد را ببلعد به سختی بغضم را فرو خوردم. رو برگرداندم، به زحمت لبخندی به کیمیا زدم و رو به کیمیا و با لحنی بچگانه، ولی در جواب حسام گفت:

- بیا کیمیا جون، خاله ماهنوش دیگه خفه شد، بیا عزیزم.

حسام کیمیا را یک بار دیگر تا نزدیک سقف انداخت بالا و گرفت و بعد همان طور که دستش را به سمت من دراز می کرد گفت:

- من این رو که تو می گی نگفتم. گفتم؟

نگاهش کردم و سرم را تکان دادم. یکدفعه گفت:

- لباس هاتون رو بپوشین با هم بریم بهرام رو برسونیم.

- بهرام رو برسونیم؟

گیج و منگ حرفش را تکرار کردم.

از اتاق بیرون رفت، ایستاد و برگشت و گفت:

- آره شاید بهرام تا یک سال دیگه م نتونه بیاد. یک ساعت هم یک ساعته، من که دارم می رم فرودگاه، بگذار کیمیا رو هم ببریم.

- خوابش می آد.

- عیبی نداره. خوابش هم ببره، توی بغل باباش برده دیگه!

در را بست، ولی بلافاصله باز کرد و گفت:

- اما اگر می خوای باز آبغوره گیری راه بندازی، نیای سنگین تری!

نگاهش کردم. باز نگاهش مثل نگاه عمو شده بود، نگاه مهربان عمو و در عین حال نگاه توبیخ کنندۀ پدرم. با ریش نتراشیده، قیافه اش هم درست شبیه پدرم شده بود، مردانه و پخته.

رعنا یادت است که می گفتی فکر نمی کنم حسام در پنجاه سالگی هم مردی عاقل و بالغ مثل پدر بشود؟

کاش بودی و می دیدی که چطور به خاطر تو و به خاطر کیمیای تو، تمام سعی اش را می کند تا این پازل به هم ریخته را مرتب کند و به اوضاع سر و سامان بدهد و خیلی بیش تر از آنچه فکر کنی عاقلانه رفتار می کند ....

لباس های کیمیا را تنش کردم و آماده شدم تا کیمیا را برای بدرقۀ پدرش ببرم. باز به یاد رعنا افتادم و باز چشم هایم تار شد، سرم را بالا گرفتم تا اشک هایم سرازیر نشود، با خودم گفتم:

« بگذار رنج توی جانم بشینه، من به تو قول داده ام، رعنا! »

پس خفه شدم تا اشک تبدیل به سنگ بزرگی شود و روی قلبم فشار بیاورد.

« عیبی ندارد، تو نترس رعنا، من قولم یادم نرفته. »



*****



از فرودگاه که برگشتیم از سرمایی که آن روز زیر برف تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود سرمای سختی خوردم که در تمام عمرم سابقه نداشت. تب شدیدی داشتم که روز بعد سرفه های وحشتناکی هم که گلو و ریه ام را خراش می داد به آن اضافه شد، ولی وحشتناک تر از بیماری ام اوضاعی بود که بیماری ام پیش آورد. وضع من دیگر مثل گذشته نبود که بتوانم تا هر وقت که خواستم رو به قبله دراز بکشم. کیمیا به من احتیاج داشت و پیش دیگران آرام نمی گرفت و این باعث می شد برای سرپا ماندن تلاش کنم، ولی تمام تقلایم دو روز طول کشید، چون احمقانه تلاش کرده بودم.

بین یک مادر و جانشین او، تفاوت از کجاست تا کجا!

کیمیا بیماری را از من گرفت و هر دو بیمار شدیم و برای اولین بار حسی جدید را تجربه کردم، وقتی کیمیا سرفه می کرد مثل این بود که ریه های من هم می سوخت. با این که خودم گاهی از فرط سرفه احساس خفگی می کردم، سوزش و دردی که از سرفه های او احساس می کردم به مراتب بیش تر بود.

این اولین بیماری کیمیا بعد از رفتن رعنا بود و من واقعا درمانده شده بودم. این حسی که خودم باعث بیماری او شده ام دیوانه ام می کرد و در این میان بی چاره حسام تقریبا سه شب تا صبح نخوابید، چون کیمیا به خاطر تب تند و بیماری بی تاب بود و بغل هیچ کس آرام نمی گرفت، و من که خودم در تب می سوختم توان نگهداری اش را نداشتم.

این بود که حسام همراه خاله و مادر بیدار می ماند و کیمیا را که تنها توی بغل او آرام می گرفت، راه می برد.

آن موقع بود که یاد گرفتم مادر به خاطر بچه اش هم شده باید به سلامتی اش اهمیت بدهد تا سر پا بماند. و این اولین اصل مادر بودن را از وضع بغرنجی که خودم به وجود آورده بودم یاد گرفتم.

کیمیای رعنا عزیزی بود که وجود از پا افتاده ام را از حقارت، بی هدفی و لاقیدی به زندگی پیوند زده بود و من دیگر نعش بی مصرف معلق در روزمرگی هایم نبودم. محبت رعنا و ارزش امانت عزیزش دوباره زنده ام کرده بود ..... آری کیمیا زندگی دوبارۀ من هم بود .... و من این زندگی دوباره را فقط مدیون رعنا بودم .... که هیچ وقت فرصت جبران محبت هایش را پیدا نکردم.

 

 

ادامه دارد ...

|+| نوشته شده در 88/06/30 | نويسنده بچه پرو | داغ کن - کلوب دات کام Balatarin موضوع :داستان
 وقتی چشم هایم دوباره باز شد، در میان دست هایی بودم که سعی می کردند از جا بلندم کنند، چنان احساس خفگی کردم که فقط دست ها را کنار زدم و به مادرم که با چشم هایی خیس و دست هایی لرزان سعی می کرد آرام آرام آب قندی را که دستش بود توی دهانم بریزد، بریده بریده گفتم:

- مامان ... دارم ... خفه ... می شم ...

خاله با صدای رنجور و گریه کنان گفت:

- قربونت برم خاله، گریه کن، گریه کن سبک شی.



ولی من از شدت ضعف حس می کردم دارم می میرم، توان گریه کردن نداشتم. صدای گریۀ کیمیا توی گوشم می پیچد و صدای عصبانی حسام که معلوم نبود به کی پرخاش می کند:

- ببین چه زندگی ای برای ما درست کرده این! آخه این چه وضعیه؟! هی گفتین برو بیارش، برو بیارش برای این؟!

آن وقت صدای دیگری را شنیدم که گفت:

- تقصیر منه، کاش من رفته بودم آن جا.

صدای بهرام بود و چقدر خش دار و گرفته.

و حسام با صدای عصبی تر جواب داد:

- نه بابا الن سیزده روزه این وضعه، تقصیر تو نیست.

دست های چروکیده عمه، مهر تربت خیسی را جلوی بینی ام گرفت و بوی خوش خاک توی مشامم پیچید. همان بوی دوست داشتنی که وقتی نم نم باران می آمد، هوا را با ولع فرو می دادیم و رعنا می گفت بوی خاک خیس، خوش ترین بوی دنیاست.... یادته رعنا؟! ...

دست هایم دور دست عمه چنگ شد و با تمام توان عطر خاک را بلعیدم و آن وقت نگاهم به عمه افتاد که سر تکان می داد و گریه می کرد. برای تو گریه می کرد یا من؟ نمی دانم، ولی آن قدر چشم هایش مهربان بود و لب برچیدنش مثل بچه ها که دلم برای اولین بار واقعا برایش سوخت. حس می کردم عمه را دوست دارم. سرم را به زحمت بالا گرفتم و با چشم هایم دنبال کیمیا گشتم که دیگر صدایش را نمی شنیدم، و این بار صورت پدرم را دیدم که با ریش سفید چهره ای آشفته داشت، چقدر به چشمم پیر و شکسته می آمد، خطوط چهره اش عمیق تر شده بود، چشم هایش پر از غم و رنج بود، در حالی که دستش پشت شانۀ مادر بود پرسید:

- بابا، حالت خوبه؟

چشم هایم را آهسته بستم، از دیدن آن صورت های شکسته و درهم و غصه دار، که با لباس های سیاه ایستاده بودند، طاقتم را باز از دست دادم. رعنا، غم تو با ما چه کرده بود؟ چانه ام می لرزید و چشم هایم می سوخت و نمی دانم چرا همۀ رنجم توی صدایم می پیچید. با التماس گفتم:

- مامان.

مادرم با صدای رنجور و گریان گفت:

- جانم، جان مامان.

اما دست هایی که در آغوشم گرفت، دست های بزرگ و مردانۀ پدرم بود. وقتی سرم را روی سینۀ پدرم گذاشتم. بعد از سال ها چنان احساس آرامش کردم که ناگهان حس کردم که قلبم سبک شده. تازه می فهمیدمچقدر گرمای این آغوش برایم آشنا و دوست داشتنی است، و آن وقت همۀ غصه هایم هق هق بی امانی شد که توی آرامش این آغوش گرم از اختیار خودم هم خارج شده بود. نوازش دست های پدرم، انگار به من، نیاز سرکوب شدۀ تمام این سال ها را یادآوری می کرد و من با چه آرامشی توی این آغوش گرم، صورتم را پنهان کرده بودم و زار می زدم. رعنای خوبم این آرامش را هم از تو داشتم، از تو عزیزی که حتی اشک هایم را هم از تو دارم.

وقتی بالاخره آرام گرفتم و سرم را بلند کردم، در حالی که صورت های گریان همه در برابر چشمانم بودند، قلبم آرام گرفته بود، انگار بعد از سال ها دوباره پدرم را پیدا کرده بودم، و شاید رعنا، این آرامش بود که به من توان داد تا پا توی اتاقمان بگذارم، اتاقی که سال ها اتاق هر دویمان بود، اتاقی که قبل از آمدن من، تمام لباس ها و وسایل تو را، خدا می داند، چه کسی، چطوری و با چه حالی جمع کرده بود ولی رعنا، آن ها اشتباه می کنند، چون تو این جا هستی، با همان آرامش همیشگی.

من می بینمت که هستی، این جا، توی این اتاق و کنار من. توی همان اتاقی که سال ها پیش پنهانی جایی از دیوارش را تخته کلاس کرده بودیم و معلم بازی می کردیم. همان اتاقی که کمدش را همیشه تو مرتب می کردی، همان اتاقی که من از دیوانگی هایم برایت می گفتم و تو می خندیدی. همان اتاقی که تو خودت، بچه ات را به من عادت دادی و ازم برای نگهداری کیمیا قول گرفتی و سفارش کردی و نفهمیدی من چطور قلبم پاره پاره می شود و دم نمی زنم.

رعنا تو آن جا هستی، روی همان تختی که همیشه به خاطر مرتب نکردنش از دستم عاصی بودی. همان تختی که این اواخر در حالی که دراز کشیده بودی برایم حرف می زدی، از کیمیا می گفتی و آرزوهایی که برایش داشتی و من خون جگر می خوردم و از نگاهت فرار می کردم.

تو این جایی با همان چشم های آبی قشنگ که این اواخر پر از غم و درد به پنجره نگاه می کرد و به دور دست ها خیره می ماند ...

رعنا تو هستی، توی قلب من، توی چشم هایم، توی این خانه و این اتاق و در وجود کیمیا ... نه، تو نرفته ای!

پس من وسایلت را برمی گردانم تا باز به زور لباس هایت را توی کمدی که حالا دیگر برای وسایل هر دوی ما کوچک است، جا بدهم تا عطر تنت باز توی این فضا بنشیند و من و کیمیا را آرام کند ... این جا روزی اتاق ما دو نفر بود، اتاق من و تو و از این به بعد اتاق ما سه نفر می شود، تو، کیمیا و من .... قبول است رعنا؟

چشم هایم را بستم و باز کردم تا پردۀ اشک کنار برود و او را ببینم، ولی نشد، باز هم چشم هایم تار بود.


 

 

ادامه دارد ...

|+| نوشته شده در 88/06/28 | نويسنده بچه پرو | داغ کن - کلوب دات کام Balatarin موضوع :داستان

 اولین بار که سر خاک رعنا رفتم سیزده روز بعد از رفتنش بود، یک عصر جمعه دلگیر و سرد که هوا بین باریدن برف و باران بلاتکلیف بود. همراه حسام و کیمیا و مهشید بودم. وقتی رسیدیم، مهشید پیش کیمیا، که خواب بود، ماند و حسام همراه من آمد که لا به لای آن همه قبر، خاک رعنا را نشانم بدهد. در آن گورستان خلوت و دلگیر و ساکت با حالی زار به سمت مزار عزیزی می رفتم که هنوز نمی توانستم با واقعیت تلخ رفتنش کنار بیابم. لرزه بی امانی که به استخوان هایم افتاده بود قدم برداشتن را برایم مشکل می کرد. یک لحظه حس کردم دوست دارم برگردم.

از آمدنم پشیمان شده بودم. لا به لای این همه سنگ خاموش و سرد دنبال چه می گشتم؟ کاش اصرار نکرده بودم، کاش .....

حسام ایستاد، نگاهی به من و سنگی سفید و بلند انداخت و بعد زانو زد. به دست های حسام که با گلاب سنگ سفید را می شست، خیره شدم و بعد به گل هایی که روی آن سنگ کنار هم گذاشت. و چشم هایم شعری را که با حروفی طلایی حک شده بود از زیر دست های حسام خواند:

« در غمت ای گل خندان من ای هستی من .... »

ادامه اش را ندیدم. نگاهم بالاتر رفت: « بانو رعنا یزدان ستا ... » نگاهم به آن اسم خوش خط طلایی خیره ماند و تار شد و حس کردم چشم هایم هم به شدت قلبم می سوزد. زانوهایم که خم شد دیگر گورستان ساکت نبود، انگار همۀ آن سنگ ها با هم این اسم را در گوشم فریاد می زدند:

« بانو رعنا یزدان ستا. »

و بغضم ترکید و فقط صدای خودم بود که ضجه زنان رعنا را صدا می زدم و به جای صورت قشنگ و سفیدش سنگ سفیدی را می بوسیدم که درست مثل قلب خودم یخ کرده و سرد بود. وقتی دست های حسام من را از آن سنگ سرد جدا کرد، با این که تمام بدنم یخ کرده بود و می لرزید، احساس کردم درون وجودم آتش گرفته و می سوزد. سرم را که بلند کردم، آسمان هم انگار تصمیم خودش را گرفته بود، چون آرام آرام برف ریزی می بارید که فضا را دلگیرتر از پیش می کرد.

- ماهنوش، سرده، بریم؟

صدای حسام بود. سرم را بلند کردم، ولی چشم هایم چنان لبریز از اشک بود که نمی دیدم.

- سرما می خوری، لباست خیس شد.

راست می گفت، دندان هایم به هم می خورد، ولی لرزشم از سرما نبود. همان طور لرزان و بریده بریده گفتم:

- نه، سردم نیست.

- باشه، سردت نیست، ولی برف گرفته.

و سعی کرد از جا بلندم کند. دوباره سر بلند کردم و این بار التماس کردم:

- تو رو خدا حسام، خواهش می کنم برو، می آم.

سرم را که زیر انداختم، صدای عصبی اش را شنیدم که گفت:

- خدایا چه گیری کرده ایم ما.

بعد گرمای کاپشنش را که روی سرم انداخت حس کردم و باز شنیدم که گفت:

- ماهنوش، اومدی ها!

و رفت و من اشک ریزان و ساکت به سنگ سفید خیره شدم. خدایا، رعنا، تنها و غریب دور از کیمیا در این گورستان خاموش سفید از برف چه می کرد؟ چطور ممکن بود آن همه زیبایی و محبت و آرامش را زیر این همه خاک سرد دید و باور کرد؟ چطور باور می کردم آن همه عشق اسیر این زندان سرد شده؟ چطور رعنا که ساعتی از کیمیا دور نمی شد الان سیزده روز بود که ....

صدای بوق ماشین به یادم آورد که کیمیا چند قدم دورتر است، می خواستم برای رعنا بگویم که جگرگوشه اش را همراهم آورده ام، که تمام سعی ام را می کنم تا مثل خودش مواظبش باشم، که نمی گذارم هیچ وقت هیچ کس از من جدایش کند، که تمام سفارش هایش را به یاد دارم و خیالش راحت باشد، ولی باز دلم گرفت. کدام مادر است که از سپردن جگرگوشه اش به دیگری خیالش راحت شود؟ چطور می توانستم بگویم که من جای توام؟ یک مادر برای کیمیا؟ جای رعنا، با آن همه وسواس؟ ...

باز بی اختیار صورتم را روی سنگ و اسم رعنا گذاشتم و زار زدم، روی سنگی که عطر گلاب و گل مریم با هم معطرش کرده بود، و از او معذرت خواستم و گفتم که همه سعی ام را خواهم کرد تا کیمیایش تنها نباشد، و ملتمسانه خواستم تا کمکم کند که بتوانم ...

این بار وقتی دست های حسام من را از جا کند، دیگر مهلت نداد، فقط توانستم با صدای بلند رعنا را صدا کنم. قلبم از این که زیر آن برف تند و ریز در آن گورستان خلوت تنهایش می گذاشتم پاره پاره بود. به ماشین که رسیدیم هر دویمان از برف سفید و خیس شده بودیم. حسام عصبانی غرغر می کرد و مهشید با چشم هایی پر از اشک کاپشنش را به طرفم گرفته بود:

- ماهنوش لباست رو عوض کن، سرما می خوری.

و من به آن سنگ سفید که زیر برف مانده بود خیره شده بودم، و وقتی که از آن جا دور شدیم، باز بی اختیار با خودم گفتم خدایا، چرا؟ چرا رعنا؟ و باز این آرزو که کاش آن سنگ سفید، خانۀ من بود و رعنا کنار بچه اش می ماند، وجودم را احاطه کرد، آرزویی محال.

وقتی از سر خاک برگشتیم، فضای خانه دلگیرتر و غمناک تر از گورستان به نظرم آمد. رعنا، از خانۀ خودمان هم غریبی می کنم. خانه ای که در تمام خاطراتش همراهم بودی، حالا من همراه بچۀ تو برگشته ام تا بدون تو، آن طور که تو می خواستی، از کیمیا نگهداری کنم و چه سخت است این برگشتن. رعنا، نمی دانی چقدر سخت است. در هال که باز شد، خاله و مادر و عمه با دیدن کیمیا و من از دیدن صورت درهم شکسته آن ها زیر گریه زدیم. خاله چنان پریشان با دیدن کیمیا توی سر و صورتش می زد که من فقط توانستم برای ممانعت از صدای گریه ام با دست جلوی دهانم را بگیرم و کیمیا را به حسام بدهم و بعد زار زنان صورتم را در آغوش مادر و خاله پنهان کنم و بغض فرو خوردۀ این مدت را بی اختیار از سینه ام بیرون بریزم. حرف های خاله که بی تاب برای رعنا زبان گرفته بود، وجودم را به آتش می کشید و قلبم را می سوزاند. این بود که وقتی عمو گریه کنان جلو آمد و من را در آغوش گرفت و گفت:

- عمو جان، خوش آمدی، گریه نکن.

با دیدن صورت مهربان و خیس از اشک او، از غصه قلبم گرفت و حس کردم نفسم بالا نمی آید. بی اختیار دستم به طرفم گلویم رفت و صداها توی گوشم درهم و برهم شد.


 

 

ادامه دارد ...

 


|+| نوشته شده در 88/06/26 | نويسنده بچه پرو | داغ کن - کلوب دات کام Balatarin موضوع :داستان
 حسام را اما، پنج روز بعد بعد دیدم، با لباس سیاه و چهره ای آشفته و ریش نتراشیده، آمده بود مهشید را برساند. باورم نمی شد که حسام است، آن قدر پرشان و شکسته و غمگین بود که حتی جواب سلامش را هم نتوانستم بدهم چه برسد به گفتن تسلیت، دیدن آشفتگی اش مثل پریشانی رعنا عذابم می داد. این بود که به جای آن که حرفی به زبانم بیاید. اشک به چشم هایم آمد. کیمیا را به او دادم و قبل از این که اشک هایم سرازیر شود رو برگرداندم و رفتم توی آشپزخانه و دیگر در نیم ساعتی که حسام آن جا بود، بیرون نیامدم.

فقط صدایش را می شنیدم که با کیمیا بازی می کرد. صدایی که دیگر سرحال و شاد نبود و این قلبم را به درد می آورد. وقتی می خواست برود صدا زد:

- ماهنوش بیا کیمیا رو بگیر، دارم می رم.

مهشید اصرار می کرد برای شام نگه اش دارد و من ساکت ایستاده بودم، بی آن که بتوانم به صورت حسام نگاه کنم. حسام رو به من کرد و گفت:

- چیزی لازم نداری؟ اگر چیزی خواستی زنگ بزن.

از غمگینی صدایش دوباره انگار کسی دلم را چنگ زد. رعنا، غم تو با ما چه کرده بود؟ این حسام بود که این قدر درهم شکسته و خرد به نظر می رسید؟ باز چشم هایم به اشک نشست. بدون این که نگاهش کنم سعی کردم کیمیا را از او بگیرم، اما به هیچ عنوان از بغلش پایین نمی آمد. وقتی هم به زور این کار را کردم چنان گریه ای سر داد که حسام فوری برگشت و گفت:

- بیا دایی جون، بیا، گریه نکن.

و بعد رو به من گفت:

- ماهنوش، لباسشو تنش کن، ببرمش یک دور بزنه، بیارمش.

وقتی با کاپشن کیمیا برگشتم پرسید:

- تو نمی آی؟

- من؟

- آره، با تو راحت تر برمی گرده خونه، من بیام باز همین وضعه.

مهشید گفت:

- راست می گه برو، خودتم یک بادی به سرت بخوره، این چند روز تنهایی توی خونه پوسیدی.

لباسم را پوشیدم و راه افتادم، هر چند فکر می کردم پوسیدگی ام از روحم است، و با این چیزها خوب نمی شود.

سوار ماشین که شدم، بوی آشنای سیگار و ادوکلن حسام که همیشه فضای ماشینش را پر می کرد، به طرز غریبی، باز مرا یاد رعنا انداخت. قبل از آمدن رعنا، شاید ماهی یک بار برای رفتن به مطب دکتر، سوار ماشین حسام می شدم. بعد از آمدن رعنا بود که ..... مثل فیلمی تند، گردش ها، خریدها، مسافرت ها و .... در ذهنم جان گرفت و وجودم را به آتش کشید، که تویش غرق بودم بیرونم کشید. برگشتم و نگاهش کردم. همان طور که کیمیا توی بغلش نشسته بود، آرام رانندگی می کرد. به نیمرخش دقیق شدم، با ریش نتراشیده، صورتش چقدر شبیه پدر و عمو بود، به نظرم آمد چقدر خسته است. گفت:

- دوباره رفتی سراغ قرص هایت؟

همراه نفس عمیقی که از سینه ام بیرون آمد گفتم:

- نه.

سریع برگشت و نگاهم کرد، حتما می خواست مطمئن شود راست می گویم، و من برای اولین بار در نگاهش، مهربانی ای را دیدم که شبیه نگاه عمو بود، نه نگاه شیطان و شوخ حسام. برای همین هم احساسم به زبانم آمد و گفتم:

- حسام، خیلی خسته یی، زیاد دور نرو. ما را بگذار، زودتر برو خونه.

توی صورت خسته اش لبخندی کم رنگ پیدا شد و گفت:

- چیه باز چشام مثل نخود شده؟

نفس عمیقی کشید و اضافه کرد:

- خسته نیستم.

ماشین را نگه داشت، پیاده شد و گفت:

- خوردم، خورد!

بعد سریع در ماشین را بست و همراه کیمیا دور شد.

آن طرف خیابان یک مغازۀ بزرگ اسباب بازی فروشی بود. می دیدمش که با تمام خستگی با چه محبتی کیمیا را در آغوش گرفته، و باز دلم گرفت و اشک به چشمم هجوم آورد. حسام توی ذهنم همیشه مثل پدرم بود، استوار محکم، و حالا این پریشانی و درهم شکستگی اش چقدر آزار دهنده بود. راستی کشش خونی چه چیز عجیبی است. چطور آدم از رنج یک همخونش طاقت از دست می دهد و رنج می برد؟ همان طور که من حالا برای اولین بار بعد از رعنا حس می کردم که جدای درد خودم چقدر رنج و عذاب نزدیکانم طاقت فرساست، مثل گریه های مهشید، مثل دیدن بی تابی خاله و عمو و مادرم، و مثل دیدن حسام که نمی توانستم آشفتگی اش را تحمل کنم.

همان طور که دستم را ستون چانه ام کرده بودم و سرم را به شیشۀ ماشین تکیه داده بودم، خیره به آدم ها و ماشین ها نگاه می کردم و اشک هایم را که آرام آرام سرازیر شده بود پاک می کردم و با خودم می گفتم خدایا این چه مصیبتی بود که بر ما نازل شد؟ خدایا چه مصیبتی بود؟ با باز شدن در ماشین از جا پریدم و با عجله اشک هایم را پاک کردم. نگاهم به صورت خندان کیمیا افتاد. با عروسکی تقریبا اندازۀ خودش که محکم توی بغلش نگه داشته بود، با صدایی که از بغض و گریه، خش دار و گرفته بود، به کیمیا که ذوق زده نگاهم می کرد، گفتم:

- چه عروسک قشنگی!

حسام گفت:

- می خوای یکی هم برای تو بخرم؟

کیمیا را توی بغلم گرفتم و پرسان نگاهش کردم. گفت:

- که دیگه گریه نکنی!

لحنش رنگی از لحن شیطنت بار حسام همیشگی داشت، ولی چشم هایش نه. لبخندی محو زدم و گفتم:

- نمی دونم، ولی اگه خوبه، برای خودت هم یک ماشینی، تفنگی، چیزی بخر!

این بار با خنده ای توی صدایش گفت:

- باشه من برای تو عروسک می خرم، تو برای من، هر چی صلاح می دونی.

و بعد بلافاصله گفت:

- بریم شام بخوریم؟

نگاهش کردم و گفتم:

- نه، مهشید منتظره.

- خوب، برای اونهام می گیریم.

- دیگه الان حتما یک چیزی درست کرده.

نمی دانم چرا ادامه می دادم:

- اگه به خاطر تفنگه، وایسا، من بدون شام برات بخرم.

این بار با صدای بلند خندید و من از شنیدن خنده اش تعجب کردم، برای چند لحظه آن حالت غمگین چشم ها و صورتش عوض شد، احساس خوشحالی و آرامش و رضایت کردم از این که توانسته بودم برای چند ثانیه هم شده روحیه اش را عوض کنم. وقتی رسیدیم، موقع خداحافظی گفت:

- مرسی.

نگاهش کردم و گفتم:

- ما باید بگیم مرسی که بردیمون بیرون، مگه نه کیمیا؟

گفت:

- نه، به خاطر تفنگه، مرسی!

باز نگاهش کردم و فکر کردم پس حدسم درست بوده، برای یک لحظه فکرش عوض شده. برای همین لبخند زدم و گفتم:

- خواهش می کنم. اگه پسر خوبی باشی، شاید ماشین هم برات خریدم.

از ته دل خندید، سرش را تکان داد و در حالی که در خانه را می بست گفت:

- برین تو، سرما می خورین.

و من در را بستم. دلم از قبل هم بیش تر گرفته بود، خیلی بیش تر.



 

 

ادامه دارد ...

 

|+| نوشته شده در 88/06/24 | نويسنده بچه پرو | داغ کن - کلوب دات کام Balatarin موضوع :داستان
اواخر آذر بود و رعنا سه روز بود که برای سومین شیمی درمانی بعد از عمل به بیمارستان رفته بود، سه روزی که هوا جور بدی گرفته و تیره و تار بود و مدام باران ریز و تندی می آمد و من به خاطر کیمیا نمی توانستم از خانه بیرون بروم.

دلم بدجور گرفته بود، انگار تشویش دائمی ام با این هوا بیش تر شده بود، ولی آن روز تصمیم گرفتم وقتی حسام خاله را می برد بیمارستان تا جایش را با مهشید، که از شب قبل در بیمارستان مانده بود، عوض کند، من هم همراهشان بروم.

وقتی رسیدیم کیمیا را که خواب بود، در ماشین پیش خاله گذاشتم و با عجله همراه حسام رفتم که تا بیدار نشده برگردم. جلوی آسانسور آن قدر شلوغ بود که هر دویمان تصمیم گرفتیم از پله ها برویم. طبقۀ سوم که رسیدیم نفسم هم مثل پاهایم دیگر بالا نمی آمد. به هر بدبختی بود، به ضرب متلک های حسام، دو طبقۀ دیگر هم بالا رفتم. هنوز وارد بخش نشده بودیم که صدای جیغ جگرخراش زنی مو بر تنمان راست کرد. هر دو خشکمان زد و ایستادیم. وحشت زده اطراف را نگاه کردم و چند پرستار را دیدم که به طرف اتاقی ته راهرو دویدند. یکدفعه حسام شروع به دویدن کرد. ناخواسته با قدم های لرزان دنبال حسام و صدای جیغ جلو رفتم. توی شلوغی راهرو و آدم هایی که جلوی در جمع شده بودند. به سختی راهی باز شد و من مهشید را دیدم که در میان دست های حسام فریاد می زند و به سر و صورتش می کوبد.

مسخ شده جلو رفتم، چند قدم که برداشتم، در آن اتاق نیمه تاریک رعنا را دیدم که زیر آن همه سیم و دستگاه و لا به لای چند دکتر و پرستار، با چشم های آبی نیمه باز، آرام به دیگران نگاه می کند.

مهشید همچنان جیغ می زد، با خودم گفتم:

- کاش یکی خفه ش کند.

صدایش که مدام تکرار می کرد « رعنا مرد! » دیوانه ام می کرد. با بدنی یخ کرده و خیس از دانه های عرق سردی که روی پیشانی و مهره های پشتم نشسته بود، فقط به آن چشم های آرام و صورت قشنگ نگاه می کردم.

از میان تنه هایی که به من می خورد به تخت رسیدم، دستم را روی دست سفید و ظریف رعنا که پر از سوزن و چسب و سیم بود گذاشتم و توی دلم گفتم:

« این رعناست؟ »

دستی را که دستم را گرفت با خشونت پس زدم، پیشانی بلند و صافش را بوسیدم. کی باور می کرد این همه جوانی و زیبایی زیر خاک برود؟ کی باور می کرد که رعنا بدون دیدن کیمیا چشم هایش را ببندد؟

می خواستم به مهشید بگویم که خفه شود، بگویم که رعنا زنده است، مگر چشم هایش را نمی بیند. می خواستم به رعنا بگویم که کیمیا را آورده ام آن پایین، اگر سرش را از پنجره بیرون ببرد، می تواند توی بغل خاله ببیندش که چه راحت خوابیده ....

ولی دست هایی کشان کشان از او دورم کردند، دست های بی رحمی که نمی گذاشتند لااقل از او خداحافظی کنم. نگاهمان همچنان در چشم های همدیگر بود که دستی ملافه ای روی صورت قشنگش کشید و با تخت از اتاق بیرون بردندش.

صدایش در گوشم می پیچید و حرف هایش درهم و برهم در سرم می چرخید:

- ماهنوش، من دیگه خوب نمی شم ... بچه م را به آقا سپردم ... باید عادت کنه بدون من بخوابه ....

یاد کیمیا افتادم، یاد صورت قشنگش که کپی برابر اصل رعنا بود. یاد رعنا و دلشورۀ او برای بچه اش و .... رعشۀ عصبی بدنم را گرفته بود و به شدت می لرزیدم و از لای دندان های کلید شده ام دلم می خواست فقط فریاد بزنم خدایا، چرا؟ چرا رعنا؟ آن دست های لعنتی رهایم کرد و نگاهم به مهشید افتاد که بی تاب اشک می ریخت، و در حالی که داشت دست های من را در دست هایش می گرفت وحشت زده و زار زنان گفت:

- ماهنوش، گریه کن، الهی فدات شم، گریه کن، ماهنوش! به خودت فشار نیار خواهرم گریه کن.

ولی من که دندان هایم از لرز به هم می خورد، ساکت و صامت به او خیره شدم، یکدفعه نگاهش وحشت زده شد و از ته دل ضجه زد و به التماس گفت:

- به خاطر امانت عزیزی که داری گریه کن، ماهنوش!

امانت؟ صورت معصوم کیمیا جلوی چشمم آمد، احساس کردم قلبم آتش می گیرد. حرف های رعنا در مغزم می پیچید. یادآوری حرف هایش چنان آتشم زد که از صدای ضجه ای که از گلویم خارج شد خودم هم وحشت کردم. دست هایم را روی صورتم گذاشتم و در حالی که صدای گریه های مهشید فضا را پر کرده بود، باز مثل آدم های مصروع فقط لرزیدم. در همین لحظه صدایی گفت:

- خانم این جا بیمارستانه!

و دستی بازویم را محکم فشار داد تا از جا بلندم کند. سرم را بلند کردم تا ببینم همان دست بی رحمی است که من را از رعنا دور کرد؟ نه، حسام بود که پریشان و بی صدا اشک می ریخت، و با صدای لرزان گفت:

- ماهنوش، کیمیا اون پایین منتظره.

با دیدن اشکش بغضم ترکید و توان باقیمانده ام را از دست دادم و رنجور و درمانده سرم را به سینه اش تکیه دادم و زار زدم. صدای هق هق مردانه اش را که دیگر نتوانسته بود غصه اش را بی صدا قورت بدهد، می شنیدم. آره رعنا! آوار رفتن تو خیلی سنگین تر از آن است که بشود بی صدا له شدن زیر آن را تحمل کرد. باز صدایی گفت:

- این جا بیمارستانه، ملاحظۀ مریض های دیگه رو بکنین.

و من در حالی که کمرم زیر بار غصه خمیده بود، در میان دست های حسام و مهشید، به اجبار از اتاق رعنا بیرون رفتم. آخ، کاش می شد گریخت. بعضی وقت ها آدم حتی از خودش هم می خواهد فرار کند. اما ....

*****

روزهای پس از رفتن رعنا مثل این بود که آسمان هم عزا گرفته بود، ابری، تیره و سیاه بود و باران بی وقفه می بارید. و من به قولم عمل کردم، توی هیچ مراسمی نبودم، همراه کیمیا یکراست از بیمارستان به خانۀ مهشید رفتم و در تمام آن روزهای نفرین شده، تنهایی اشک ریختم و تازه در آن روزها عظمت قولی که به رعنا داده و به مسئولیتی که به گردن گرفته بودم پی بردم. کیمیا را در آغوش می گرفتم، به آینده فکر می کردم و اشک می ریختم و تازه حس سنگین قبول امانت عزیزی که از عزیزی دیگر به یادگار مانده بود دیوانه ام می کرد. من همراه کیمیا، در تنهایی، در سوگ رعنا به ماتم نشستم و به خاطر او و به خاطر کیمیا بغض و اشکم را فرو خوردم و بی صدا رنج بردم و درد کشیدم و این بار نه با رعنا که با خودم عهد کردم تا زمانی که زنده ام از کیمیای او، همان طور که می خواست نگهداری کنم.

در آن مدت، با این که از خانه دور بودم، هر شب از زبان مهشید که تا آن موقع آن قدر رنجور ندیده بودمش، از اوضاع خانه باخبر می شدم. خبر آمدن بهرام را هم از مهشید شنیدم. بهرام چهار روز بعد از رفتن رعنا آمد و به محض رسیدن، یکراست از فرودگاه سر خاک رعنا رفت. مهشید حتی وقتی تعریف می کرد، مثل باران اشک می ریخت:

- ماهنوش، نمی دونی چه جوری بی صدا زار می زد، توی عمرم ندیده بودم مردی این طوری گریه کنه. فقط هم مدام می گفت: « رعنا جان، پس کیمیا چی؟! » از قبل هم ساکت تر شده و اون قدر در خودش غرقه که دل آدم کباب می شه.

می شنیدم که سراغ کیمیا را می گیرد، ولی برای دیدنش نمی آمد.




ادامه دارد ...

|+| نوشته شده در 88/06/22 | نويسنده بچه پرو | داغ کن - کلوب دات کام Balatarin موضوع :غیره

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد